وبلاگ

مرد؛ سایه بالا سر، بالشت زیر سر!

Thursday, October 01, 2015

© Ryan Stuart/moodboard/Corbis

در زبان فارسی معاصر، عبارات متعددی وجود دارند که نقش زن را همپایه‌ی بچه، ملک و دارایی، به عنوان وابسته‌های مرد (شوهر، پدر، برادر، سرپرست مرد، اقوام مرد دورتر) قرار می‌دهند.

زبان یکی از بهترین حوزه‌های فرهنگ برای مشاهده و درک بهتر ساختارهای اجتماعی جنسیتی است: امثال و حکم، اصطلاحات کوچه و بازار، فحش‌ها، ضمیرها، ساختار فعل‌ها، صفت‌ها و چگونگی خطاب قرار دادن افراد با توجه به نقش‌های اجتماعی یا خانوادگی‌شان می‌تواند مرجع فوق‌العاده‌ای برای درک این باشد که ساختارهای جنسیتی چگونه طی زمان شکل می‌گیرند، از نسلی به نسل دیگر منتقل می شوند و بر جا می‌مانند.

در زبان فارسی معاصر، عبارات متعددی وجود دارند که نقش زن را همپایه‌ی بچه، ملک و دارایی، به عنوان وابسته‌های مرد (شوهر، پدر، برادر، سرپرست مرد، اقوام مرد دورتر) قرار می‌دهند. در چنین عباراتی هویت زن به گونه‌ای ابراز می‌شود که بدون سرپرستی، حمایت و نسبت با یک مرد اصلاً وجود و رسمیت ندارد. چنین ساختار ارزشی در حقوق (یا غیاب حقوق) زنان در نظام قانونی کشور، در روابط خانوادگی، محل کار، نظام آموزشی و غیره هم به راحتی قابل مشاهده است. در این‌جا با ذکر چند مثال به این می‌پردازم که چگونه اصطلاح‌های روزمره بازتابنده این امر هستند و استفاده از آن ها هرچند ناآگاهانه، به جا انداختن بیشتر چنین ساختارهایی دامن می‌زند. 

زن و بچه مردم

نخستین چیزی که از عبارت «زن و بچه مردم» برمی‌آید این است که افراد تشکیل دهنده‌ «مردم» مردان هستند. مردم تشکیل شده از مردهای متعددی است که هر یک مالکیت اموال (فرش، ماشین، خانه، لباس و همین طور زن و بچه) خود را دارند. بنابرین زن‌ها و بچه‌ها جزئی از مردم به شمار نمی‌آیند. از سویی دیگر، این عبارت این فرض را در خود دارد که زن‌ها و بچه‌هایی که از آن‌ها حرف زده می‌شود به مردم (یک مرد) تعلق دارند.

به لحاظ فرهنگی، معادل رفتاریِ چنین ارزش گذاری‌ای را می‌توان در این مثال دید: مردی که هنوز ازدواج نکرده یا مرد عزب کسی است که زن اختیار نکرده است، مردی است که به خاطر نیازهایش از سر تنهایی ممکن است به فساد کشیده شود. در حالی که زنِ مجرد و تنها، همواره به عنوان عامل فساد و پتانسیلی برای فحشا و بی بند و باری به شمار می‌​آید.​ به یاد داریم زن‌های مجردی که به سختی خانه‌ای برای اجاره پیدا می‌کردند (چه در شهرهای بزرگ چه در شهرستان‌های کوچک‌تر) و یا آن‌ قدر باید دست به عصا و محافظه‌کارانه رفتار می‌کردند و رفت و آمد هر فرد مذکری به خانه‌شان را با اعلام نسبت آن‌ها به همه اهل محل گزارش می‌دادند تا بلکه اعتماد آن‌ها را به دست بیاورند و اهالی محل او را به عنوان «زن نجیب» بشناسند. بنابرین تنها بودن و استقلال یک زن از مردهای دیگر همواره مایه‌ی تردید و سوء زن است، وگرنه چرا زنی باید بخواهد تنها زندگی کند؟!

مگه خودت خوار و مادر نداری؟

از مردی که مزاحم ناموس مردم می‌شود می‌پرسند «مگه خودت خوار و مادر نداری؟» آن‌چه از این سوال بر می‌آید این است که زن‌هایی که هر مردی با آن‌ها نسبت دارد (خواهر، مادر، دختر، و نسبت های دورتر) جزء مالکیت مردی دیگر هستند. هر زنی تعلق به یک مرد دارد، بنابرین هتک حرمت و آزار هر زنی به معنای تعدی به حریم مرد (یا مردهای) دیگری است. در واقع درخواستی که این سوال دارد این است که مردها از تعدی به دارایی دیگر مردها دوری کنند چون کدام مردی است که دوست دارد به ناموسش توهین شود؟

همانطور که می‌بینیم نظر، تصمیم، ترجیح و فردیت زن از تمام این گفتگوها غایب است. همه بحث‌ها بر سر زن بین مردها اتفاق می‌افتد، تا جایی که محافظت و حفظ احترام زن‌ها نیز برای خاطر مردها اتفاق می‌افتد. از طرف دیگر در تمام این عبارات و باورها، زن به عنوان موجودی به شمار می آید که به حفاظت و حمایت مرد نیاز دارد و بدون آن نه اختیاری دارد و نه قادر است از خود مراقبت کند.

دخترهای بی‌ صاحب

پدر من (شاید مثل پدر خیلی از خواننده‌های این مطلب) دخترهایی را که تا دیروقت بیرون از خانه می‌ماندند، بلند بلند می‌خندیدند یا با پسرهای غریبه در خیابان خوش و بش می‌کردند «بی صاحاب» خطاب می‌کرد. صاحب را معمولاً برای اجناس و دارایی (اعم از حیوان و اسیر) استفاده می کنیم. منظور از صاحب برای پدر من مردی بود که جلوی رفتارهای زننده و ناخوشایند این دخترها را بگیرد و آن‌ها را به خانه و راه راست و رفتار و کردار «سنگین و رنگین» برگرداند. بدیهی است که در تفکر مردسالارانه زن به عنوان دارایی و هویتی است که بدون وابستگی به مرد نه تنها ارزش و جایگاهی ندارد بلکه سرزنش می‌شود و باز از مردی دیگر انتظار می رود که دست به کار بشود و او را به مقبولیت برساند.

شوهر به عنوان سایه بالای سر

بارها شنیده‌ایم تنها و تنها دلیل ازدواج زنی این باشد که «سایه مردی بالای سرش باشد.» این صرفاً به زن‌هایی که نیاز مالی دارند و از استقلال شغلی برخوردار نیستند محدود نمی‌شود. سایه شوهر بالای سر داشتن، خودش انگیزه کافی برای ازدواج است حتی اگر زن به لحاظ مالی، شغلی، جنسی، احساسی و حمایت خانوادگی هیچ نیازی به آن نداشته باشد. این، منطقی است که زن‌های مستقل و قدرتمند را دوباره زیر سایه یک مرد می‌برد و نه تنها استقلال آن‌ها را تقلیل داده بلکه موجودیت آن ها را تنها با وابستگی به یک مرد دیگر ممکن و رسمی می‌سازد. اگر زنی تصمیم بگیرد تنها زندگی کند و «سایه مردی بالای سرش نباشد» یا انحراف اخلاقی دارد و می‌خواهد تنها باشد تا هر هرزگی که می‌خواهد بکند یا باید به نقش‌های مردانه بپردازد و جایگاه مرد را در خانواده‌اش بگیرد که در این موارد می‌گویند «خودش یک پا مرد است.» این عبارت آخر خود به این معنا است که حتی برای یک زن رسیدن به استقلال و امکان تنها زندگی کردن در گروی ایفای مردانگی است.

شوهر شوهره، بالشت سره!

در نهایت شوهر به عنوان نرمی و آرامشی که سر روی آن می‌گذاریم و همینطور سایه‌ای که بالای سر زن می‌آید به عنوان تنها امکان رفاه و آسایش و زندگی برای زن تصور می‌شود.